تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود - از جنگ تا تورم

چندی پیش کتابی ویرایش می کردم که برنده جشن­واره خاطره­نویسی دفاع مقدس بوده است. کار دشواری بود و زمان زیادی گرفت. جان سپردم پای این کار تا به انجام رساندمش. راستش نویسنده خوب نوشته بود و خاطره­ویراستن هم کاری دشوار­تر از مقاله­ویراستن نیست، اما در پیچاپیچ و کشاکش این خاطره­نوشت، چیزی بود که ویرایش به دشواری می­پذیرفت؛ چیزی شبیه بغض به آن هنگام که در گلو نگاه می­داری تا نترکد. ترکش­هایی کهنه که هر چه کهنه­تر یابی­شان، بیشتر جان را رویین کند.

جنگ خاطراتی دارد که در ذهن تکاتک مردمان خواهی ـ نخواهی به تلخی از تلی خاطرات خاک خورده سر بر می­آورند و جان می­افسرند، اما یکان­یکانشان به سربلندی به جان شهیدانشان سوگند می­خوردند که رزمیدند و نهراسیدند. شاید در آوردگاه رزمی چنین و چنان پیش­نتاختند، اما پای می­فشردند تا یک وجب از خاکشان را به دشمن ندهند، چه رسد به غروری آبایی که پوستینی کهنه است یادگار از نیاکانی چنان.

جنگ خاطراتی دارد و برای اکنون نیز در خاطرات پسینیان جایی است. همه لرزش دست و دلم به هنگامی ویراستن، بغضی بود  چنین که آن همه ­سینه­چاکان ستبر که ننشستند تا امام زمانشان جنگ را مدیریت کند، اگر سر از خاک برگیرند، بر این دوستان نادانشان جگونه عتاب برآرند که ناکامی­هایش دولتی­شان را به پای امامی می­دوزند که به پیش­گاهش قرونی تشنه، دراز خفته­اند. کاش چیزی در خاطر نمانَد و شرمنده فرزندی نگردیم که به ما بر این­ ساده لوحی ها تلخندی خواهد زد و عتابی خواهد آورد که جرا سکوت کردید و نجنبیدید و نخروشیدید! کاش دود شود دودمان این روزگار که شبانش نخسبیدیم تا مباد فردایش هول تورٍُمی کژ، زیر خط فقر ما را بفشرد و بشکند. کاش فردا که امامی آینه دار زمان آمد، دست­کم تورمی این گونه به گردنش نیندازند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 4:48 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |