تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود

کاش به جای فشردن دکمه­های سیاهی که روی صفحه­ سفید  حرف می­سازند، کمی در بوستان و گلستان سعدی عشرت می­کردیم و مثنوی مثنوی، داستان کنیزک و خر را می­یافتیم و به ولع برای هم می­خواندیم و می­خندیدیم!

 

کاش به جای شرکت در نشست­های ادبی و رشته­ها و کلاف­های بی سر و ته به هم بستن، کمی گرد از کتاب­هایمان می­ستردیم و سیمرغی را یاد می­آوردیم که عطار از نیشابور آن زمان برایمان پرواز داده و ما هنوز پژواک پر یکی­شان را هم نشنیده­ایم!

 

کاش نظامیه نیشابور و بغداد زیر خاک و آکسفورد آن سوی آب ها نبود!

 

کاش همیشه برای همه چیز فرصتی دوباره بود تا هر جیز را بی بهانه از زیر و رو و پس و پیش و بالا و پایین  دست می مالیدیم، پیش می کشیدیم و پس می زدیم. 

 

کاش ...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

من تب کرده ام. دی شب فهمیدم؛ وقتی همه چیز را بالا آوردم.؛ همه خاطرات و آرزوهایم را. آن وقت فهمیدم که  تب کرده ام. کاش مانند آن دوست برای لحظه هایم تاریخ می گذاشتم و از روی آنها می جهیدم و به توجیه قد علم می کردم که تاریخ مصرفش گذشته؛ کاش همه چیز می گذشت. کاش تب نکرده بودم و دست کم برای مرگ لوطی ترین آشنایم هق هق می کردم که کام از سادگی همه چیز می ستاند؛ مهدی توکلی که تلنبار ادبی نوشته هایم را به زور معرفت از من می گرفت تا برای دوست دخترش بلکه جیزی بنویسد.

«مهدی جان! اینها که چیزی جز غم و درد نیست تا به دردت بخورد. بگذار سفارشی برایت چیزی از نو بنویسم.»

غِلیظ و مشهدی جوابم می­داد: «نِه دِداش! همینا عشقه. من به نتوانستم دستانم خیره می گریم(بخشی از چرت وپرت های ادبی من).»

بعد با استادی تمام بی آن که بخواهد یادم  می داد که چه طور با یک «نوکرتُم» همه چیز ساده لوطی می شود.

مهدی! من لوطی نشدم. کاش بیشتر یادم می دادی! کاش میدان نو همیشه نو می ماند و همه چیز را رها می کردم و به دعوتت دنبالت می آمدم و نمی دانم کاش با تو توی تمام خیابان های قم حتی سیگار می کشیدم تا بفهمم به قول تو همه ...اند و بعد خودم می فهمیدم که فرویدی که به غلط از روی کتابم می خواندی «فَروید»، که اگوست کنت و مارکس و وِبر هیچ خری نیستند که آدم بخواهد عشق و حالش را رها کند برای خواندن شِر و وِرهایشان.

   من خیلی بیشتر از اینها تب کرده ام مهدی!  

حالا می خواهم مانند تو بغضم را در جاده بشکنم، وقتی از پیچ دل­بران می گذرم و بعد لحظه ای همه چیز را لعنت بفرستم و دوباره یاد تو ؛ یاد تو لوطی!

پایانه:

همه جیز  به هنگام و بی هنگام صفر می شوند و دوباره روز از نو، روزی از نو.  روزِ نو اما لعنتی. دوباره بی آن که بخواهم و بی آن که نفسی تازه کرده باشم، باید برخیزم و گام در راهی بگذارم که با نخستین درد آغاز می شود؛ خوش به حال کوه که با نخستین سنگ. 


                         در این باره به وبلاگ مهدی موسوی هم سری بزنید!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط رضا سجادی |

۱. گاهی نداشتن مسئله برای ماخود مسئله ای است. البته در این باره باید ببینیم که چه اندازه مسئله ها  به ما ربط دارند. شاید گاهی پیرامونمان پر از مسئله باشد ولی هیچ مسئله به کار ما نیاید. من به همین دلیل چیزی نوشتم تا بگویم اوضاع از چه قرار بوده است.

۲. شاید از سال ۱۳۸۰ که پرشین بلاگ راه افتاد من هم وبلاگ را انداختم بسان خیلی از دوستانم. به گمانم من از سخت کوشان آنان بوده که تا حالا نوشته ام. نداشتن مسئله برای ما همیشه مسئله بوده است. بعضی وقت ها شعری یا داستانی می گذاشتیم و دلمان خوش بود که به این وسیله امکان نقد داستانمان را در این فضای جدید تجربه می کنیم. اما به جز چند تا کامنت از برخی دوستان که به رسم هم نوازی و از سر رسم و رسوم دید و بازدید پیش می آمد دیگر خبر مهمی نبود.

۳. این دفعه به هر حال با مسئله شدم و نوشتم. چون احساس کردم و جستم و نوشتم تا بدانید چرا بعد از این همه مدت چرا نجسته ام تا بنویسم.

۴. خیلی ها می نویسند که پیاپی نویسی آنان برایم مسئله است. مثل محمد علی ابطحی را می شناسم که مدت هاست دارد می نویسد. آورده اند که او حتی در زمان رئیس دفتری و البته بعدتر  در زمان معاون بودنش جدی تر از هر کاری وب نویسی را تمرین می کرده است. باز هم همان ها آورده اند که وقتی به او در دفتر ریاست جمهوری سر می زده اند می دیده اندش که لنگ های مبارکش را بر بالای میز نهاده است و از خطوط لیز و پر سرعت دفتر ریاست جمهوری ملت شریف و غیور برای اطلاع رسانی به اقصا نقاط چهان بهره می برده است.( البته این کار امکان ندارد چون واقعا زشت است.)

۵. خیلی ها هم نمی نویسند.

۶.  بعضی ها هم معتقدند که اعتقاد من فلسفی نیست. آنان خیلی عمیق در این باره معتقدند. آنان خیلی چیزها را درست نمی دانند و معتقدند که اصلا نباید درباره آن چیزها فکر کرد.

۷. درباره مسئله پیش گفته بهتر است کمی تأمل فرمایید!( با احترام به شعور شما: آنان در حقیقت خیلی چیزها را نمی دانند. چون خیلی چیزها را نادرست می دانند و درباره آنها حتی راضی نیستند که بیندیشند.

۸. من منظورم از این پست همان بود که بگویم چرا این همه وقت ننوشته ام.    

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

دورترین خاطره ای که از او می توانم روایت کنم، به سال­هایی برمی گردد که من و او هنوز می کوشیدیم  وقتی یکی مستراح را اشغال کرده، به جای سیاه و سفید شدن و بالا و پایین پریدن، چطور جلوی خیس شدنمان را بگیریم. شاید همان شب که او به من نشان می داد با دست هایش خودش را می گیرد، دندان درد داشت و  زیر آن کرسی خانه مادری من و پدری خودش خوابیده بود.

 

 هنوز یاد دارم که وقتی به او نزدیک شدم تا باهاش شوخی کنم  ،زن دایی بهم اشاره کرد که بگذار بخوابد دندانش درد می کند.

مهدی کوچک تر از آن بود که خودش بگوید تنهایم بگذار.

 

من آن شب های ابرده را این طور به خاطر دارم؛ آن شب های ابرده دیگر تکرار نشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

ما به­روز زاده شدیم و به­روز می­میریم، به­روز هم زندگی می­کنیم، آیا؟ با بسیار یار شده­ایم که به­روز مانیم؛ به­روز گشته­ایم آیا؟

........................................................................................................................؟

.................................................................!

.............................................................................................................................. .

دمتان گرم که سرخوشانه هر روز سپیده­دمان را می­بوسید و صبح به­خیر می­گویید و پاسخ می­شنوید که آقا روز به­خیر! نازک­خیالان ساده­انگار!

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |