کاش به جای فشردن دکمههای سیاهی که روی صفحه سفید حرف میسازند، کمی در بوستان و گلستان سعدی عشرت میکردیم و مثنوی مثنوی، داستان کنیزک و خر را مییافتیم و به ولع برای هم میخواندیم و میخندیدیم!
کاش به جای شرکت در نشستهای ادبی و رشتهها و کلافهای بی سر و ته به هم بستن، کمی گرد از کتابهایمان میستردیم و سیمرغی را یاد میآوردیم که عطار از نیشابور آن زمان برایمان پرواز داده و ما هنوز پژواک پر یکیشان را هم نشنیدهایم!
کاش نظامیه نیشابور و بغداد زیر خاک و آکسفورد آن سوی آب ها نبود!
کاش همیشه برای همه چیز فرصتی دوباره بود تا هر جیز را بی بهانه از زیر و رو و پس و پیش و بالا و پایین دست می مالیدیم، پیش می کشیدیم و پس می زدیم.
کاش ...
من تب کرده ام. دی شب فهمیدم؛ وقتی همه چیز را بالا آوردم.؛ همه خاطرات و آرزوهایم را. آن وقت فهمیدم که تب کرده ام. کاش مانند آن دوست برای لحظه هایم تاریخ می گذاشتم و از روی آنها می جهیدم و به توجیه قد علم می کردم که تاریخ مصرفش گذشته؛ کاش همه چیز می گذشت. کاش تب نکرده بودم و دست کم برای مرگ لوطی ترین آشنایم هق هق می کردم که کام از سادگی همه چیز می ستاند؛ مهدی توکلی که تلنبار ادبی نوشته هایم را به زور معرفت از من می گرفت تا برای دوست دخترش بلکه جیزی بنویسد.
«مهدی جان! اینها که چیزی جز غم و درد نیست تا به دردت بخورد. بگذار سفارشی برایت چیزی از نو بنویسم.»
غِلیظ و مشهدی جوابم میداد: «نِه دِداش! همینا عشقه. من به نتوانستم دستانم خیره می گریم(بخشی از چرت وپرت های ادبی من).»
بعد با استادی تمام بی آن که بخواهد یادم می داد که چه طور با یک «نوکرتُم» همه چیز ساده لوطی می شود.
مهدی! من لوطی نشدم. کاش بیشتر یادم می دادی! کاش میدان نو همیشه نو می ماند و همه چیز را رها می کردم و به دعوتت دنبالت می آمدم و نمی دانم کاش با تو توی تمام خیابان های قم حتی سیگار می کشیدم تا بفهمم به قول تو همه ...اند و بعد خودم می فهمیدم که فرویدی که به غلط از روی کتابم می خواندی «فَروید»، که اگوست کنت و مارکس و وِبر هیچ خری نیستند که آدم بخواهد عشق و حالش را رها کند برای خواندن شِر و وِرهایشان.
من خیلی بیشتر از اینها تب کرده ام مهدی!
حالا می خواهم مانند تو بغضم را در جاده بشکنم، وقتی از پیچ دلبران می گذرم و بعد لحظه ای همه چیز را لعنت بفرستم و دوباره یاد تو ؛ یاد تو لوطی!
پایانه:
همه جیز به هنگام و بی هنگام صفر می شوند و دوباره روز از نو، روزی از نو. روزِ نو اما لعنتی. دوباره بی آن که بخواهم و بی آن که نفسی تازه کرده باشم، باید برخیزم و گام در راهی بگذارم که با نخستین درد آغاز می شود؛ خوش به حال کوه که با نخستین سنگ.
۱. گاهی نداشتن مسئله برای ماخود مسئله ای است. البته در این باره باید ببینیم که چه اندازه مسئله ها به ما ربط دارند. شاید گاهی پیرامونمان پر از مسئله باشد ولی هیچ مسئله به کار ما نیاید. من به همین دلیل چیزی نوشتم تا بگویم اوضاع از چه قرار بوده است.
۲. شاید از سال ۱۳۸۰ که پرشین بلاگ راه افتاد من هم وبلاگ را انداختم بسان خیلی از دوستانم. به گمانم من از سخت کوشان آنان بوده که تا حالا نوشته ام. نداشتن مسئله برای ما همیشه مسئله بوده است. بعضی وقت ها شعری یا داستانی می گذاشتیم و دلمان خوش بود که به این وسیله امکان نقد داستانمان را در این فضای جدید تجربه می کنیم. اما به جز چند تا کامنت از برخی دوستان که به رسم هم نوازی و از سر رسم و رسوم دید و بازدید پیش می آمد دیگر خبر مهمی نبود.
۳. این دفعه به هر حال با مسئله شدم و نوشتم. چون احساس کردم و جستم و نوشتم تا بدانید چرا بعد از این همه مدت چرا نجسته ام تا بنویسم.
۴. خیلی ها می نویسند که پیاپی نویسی آنان برایم مسئله است. مثل محمد علی ابطحی را می شناسم که مدت هاست دارد می نویسد. آورده اند که او حتی در زمان رئیس دفتری و البته بعدتر در زمان معاون بودنش جدی تر از هر کاری وب نویسی را تمرین می کرده است. باز هم همان ها آورده اند که وقتی به او در دفتر ریاست جمهوری سر می زده اند می دیده اندش که لنگ های مبارکش را بر بالای میز نهاده است و از خطوط لیز و پر سرعت دفتر ریاست جمهوری ملت شریف و غیور برای اطلاع رسانی به اقصا نقاط چهان بهره می برده است.( البته این کار امکان ندارد چون واقعا زشت است.)
۵. خیلی ها هم نمی نویسند.
۶. بعضی ها هم معتقدند که اعتقاد من فلسفی نیست. آنان خیلی عمیق در این باره معتقدند. آنان خیلی چیزها را درست نمی دانند و معتقدند که اصلا نباید درباره آن چیزها فکر کرد.
۷. درباره مسئله پیش گفته بهتر است کمی تأمل فرمایید!( با احترام به شعور شما: آنان در حقیقت خیلی چیزها را نمی دانند. چون خیلی چیزها را نادرست می دانند و درباره آنها حتی راضی نیستند که بیندیشند.
۸. من منظورم از این پست همان بود که بگویم چرا این همه وقت ننوشته ام.
دورترین خاطره ای که از او می توانم روایت کنم، به سالهایی برمی گردد که من و او هنوز می کوشیدیم وقتی یکی مستراح را اشغال کرده، به جای سیاه و سفید شدن و بالا و پایین پریدن، چطور جلوی خیس شدنمان را بگیریم. شاید همان شب که او به من نشان می داد با دست هایش خودش را می گیرد، دندان درد داشت و زیر آن کرسی خانه مادری من و پدری خودش خوابیده بود.
هنوز یاد دارم که وقتی به او نزدیک شدم تا باهاش شوخی کنم ،زن دایی بهم اشاره کرد که بگذار بخوابد دندانش درد می کند.
مهدی کوچک تر از آن بود که خودش بگوید تنهایم بگذار.
ما بهروز زاده شدیم و بهروز میمیریم، بهروز هم زندگی میکنیم، آیا؟ با بسیار یار شدهایم که بهروز مانیم؛ بهروز گشتهایم آیا؟
........................................................................................................................؟
.................................................................!
.............................................................................................................................. .
دمتان گرم که سرخوشانه هر روز سپیدهدمان را میبوسید و صبح بهخیر میگویید و پاسخ میشنوید که آقا روز بهخیر! نازکخیالان سادهانگار!