معتقدم که خوانندگان وبلاگم به راحتی پای جان کلماتم نمی میرند. معتقدم هوای نوشتن پسِِِِِِِ معرکه است برای من که مدام می خواهم اعترافاتم را درباره مرگ بنویسم و دست آخر ناتوان به نوشتن چندی اراجیف بسنده می کنم؛ مرگی که از زندگی به ما نزدیک تر است ـ این حرف ها را پس نزنید! باور کنید که استصحاب ادامه حیات ، تنها درباره گنجشکانی معنادار است که از همه چیز خدا رزق و روزی می گیرند و بی هیچ تعارفی بر سر هر شاخ می نشینند.
معتقدم که خوانندگان وبلاگم به راحتی نمی گذرند از کلماتی که نویسنده ای خواب پریش در واپسین ثانیه های حیات جوهری خویش می نویسد.
مرگ از آستین و پاچه انسان بالا نمی رود مگر آن که باورش کرده باشد. بدون باور به مرگ، کس نخواهد مرد. برای همین، مردگان نخست می میرند و بعد که مرگ به سراغشان می آید، می فهمند که مرده اند. مردن زمانش در دست خداست و خدا مرگ را به ما ارزانی فرمود تا بهنگام و نابهنگام باورش کنیم.
و تنها برای مردن است که مراسم می گیرند. از همین روی، بیچاره انسان به نو کردن روز و ماه و سال همیشه بر بام می رود و چاره می جوید. با این همه، برای مردن سالی به پایان می رسد و سال نو آغاز می شود.
و به آسانی مرگ فرا می رسد.
و به آسانی مرگ فرا می رسد.
و به آسانی مرگ فرا می رسد.
و به آسانی مرگ فرا می رسد.
و به آسانی مرگ فرا می رسد.
و به آسانی مرگ فرا می رسد.
و به آسانی مرگ فرا می رسد.
و به آسانی مرگ فرا می رسد.
برای مردن سالی به پایان می رسد و سالی نو آغاز می شود. به راستی، چه خوب که سال نو آغاز می شود.
خدا ما را آفرید و در ما نگریست. ما نیز خدایی آفریدیم و در او نگریستیم. خدا در ما نگریست و ما در دیگری.
خدا کسی را آفرید و در ما نگریست. ما نیز بدینسان کسی را آفریدیم و در او نگریستیم. هر کس کسی میآفرید و دیگری پیدا میشد. هر کس به کسی مینگریست و خدا به همه.
عرفه میقاتی است که خدا در ما نگریست و ما در او.
نه! آن قدر احمق نیستم که ذهنتان را به ترکیب آن واژهها وادارید؛ آن واژههای نو آموخته که هنوز نمیتوانید به راحتی از پس هجیشان برآیید.
همین گمانهای کودکانه شماست که مرا از نوشتن باز میدارد. اصلا ای کاش این رایانه بوت شود که باید این توضیحهای صغیرانه را بر نکاتم بیفزایم تا بتوانید دست در دست من کمی تاتی کنید!
من در شگفتم که چگونه شمایانی چنین کوتهاندیش، از پس دلالت دادن دال و مدلول واژگان و جملات برمیآیید!
دینداران و بیدینان هرگز این گونه که شما میپندارید، متفاوت نیستند؛ اصلا آن تفاوت نیست. آنها در کار تفاوت ندارند؛ هر دو میخورند، میآشامند، میخندند ومیگریند.
حالا دوباره احمقی که کودنی را هم فرصت نکرده از مام خویش بیاموزد، لابد پکی به سیگار میزند و پغی به من... .
آی شمایان! پیش آیید و دست در دست من کمی وبگردی کنید تا بعد گشودن این گره را بهتان بیاموزم.
داریوش آشوری که مادربزرگش او را محسن می خواند و از بستگان آشیخ مهدی آشوری به شمار می رود این گونه خود را می شناساند:من از کدام قوم وقبیله ام؟