تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود

هم­بالا: دو یا چند تن که قامت آنان برابر است.

هم­بر: هم­نشین، قرین، مصاحب، نظیر، برابر، هم­راه.

هم­بستر: کسی که با دیگری در یک بستر بخوابد.

هم­پا: کسی که به همراه دیگری به جایی رود.

هم­پالکی: کسی که با دیگری در یک کجاوه نشیند.

هم­پایه: کسی که با دیگری در یک رتبه است.

هم­پشت: دو یا چند تن که با پشتیبانی هم کاری را به پیش برند.

هم­پیاله: کسی که با دیگری در نوشیدن شراب هم­راهی کند.

هم­پیمان: کسی که با دیگری عهد بندد.

هم­تا: مانند، نظیر، برابر.

هم­تازیانه: کسی که با دیگری در تاخت هم­راه است.

هم­تگ: دو یا چند تن که در دویدن با هم هم­راهند.

هم­خانه: دو یا چند تن که در یک خانه بزیند.

هم­خواب: زنی که با شوهر خود در یک بستر بخوابد؛ گویا این لفظ را بیشتر برای زنی به کار می­برند که با دیگری به صورت غیرقانونی و غیرشرعی بخوابد.

هم­داستان: موافق، هم­سخن، هم­صحبت.

هم­درد: دو با چند کس که یک درد دارند؛ غم­خوار.

هم­دست: چند تن که در اجرای کاری با هم هم­کاری کنند.

هم­دم: هم­نفس، هم­سخن، هم­پیاله.

هم­دوش: هم­قدم، هم­عنان، همسر، یار.

هم­راز: کسی که از اسرار دیگری خبر دارد.

هم­راه: دو یا چند تن که با هم راهی را بپیمایند.

هم­ردیف: کسی که با دیگری در یک مقام و رتبه است.

هم­رس: هم­آهنگ، یک جهت.

هم­رکاب: دو یا چند تن که با هم سواره حرکت کنند.

هم­رنگ: دارای یک رنگ و سجیه و عادت.

هم­زاد: موجودی متوهم از جن که گویند با انسان زاده می­شود.

هم­زبان: هم­دمی که سخن انسان را نیک دریابد.

هم­سان: مانند یک­دیگر.

هم­سایه: دو یا چند کس که زیر سایه یک سقف نشینند.

هم­سخن: یک­زبان، هم­آواز، یک­دل.

همسر: هم­قد و قامت، هم­رتبه، زن یا شوهر نسبت به یک­دیگر.

هم­سفر: دو یا چند کس که با هم سفر کنند.

هم­سنگ: هم­شأن، هم­رتبه، هم­وزن.

هم­شیره: خواهر، برادر رضاعی.

هم­کار: دو یا چند تن کا با هم به یک کار پردازند.

هم­کاسه: دو یا چند تن که با هم از یک کاسه بخورند.

هم­کام: دو یا چند تن که یک آرزو دارند.

هم­کیش: دارای یک دین.

هم­گام: هم­قدم.

هم­گون: هم­رنگ، هم­لون.

هم­نشین: هم­دم، معاشر، مصاحب.

هم­نفس: هم­دم در طول عمر.

هم­نمک: دو یا چند کس که با هم نان ونمک خورند.

هم­نواله: دو یا چند تن که از یک سفره غذا خورند.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

چندی پیش کتابی ویرایش می کردم که برنده جشن­واره خاطره­نویسی دفاع مقدس بوده است. کار دشواری بود و زمان زیادی گرفت. جان سپردم پای این کار تا به انجام رساندمش. راستش نویسنده خوب نوشته بود و خاطره­ویراستن هم کاری دشوار­تر از مقاله­ویراستن نیست، اما در پیچاپیچ و کشاکش این خاطره­نوشت، چیزی بود که ویرایش به دشواری می­پذیرفت؛ چیزی شبیه بغض به آن هنگام که در گلو نگاه می­داری تا نترکد. ترکش­هایی کهنه که هر چه کهنه­تر یابی­شان، بیشتر جان را رویین کند.

جنگ خاطراتی دارد که در ذهن تکاتک مردمان خواهی ـ نخواهی به تلخی از تلی خاطرات خاک خورده سر بر می­آورند و جان می­افسرند، اما یکان­یکانشان به سربلندی به جان شهیدانشان سوگند می­خوردند که رزمیدند و نهراسیدند. شاید در آوردگاه رزمی چنین و چنان پیش­نتاختند، اما پای می­فشردند تا یک وجب از خاکشان را به دشمن ندهند، چه رسد به غروری آبایی که پوستینی کهنه است یادگار از نیاکانی چنان.

جنگ خاطراتی دارد و برای اکنون نیز در خاطرات پسینیان جایی است. همه لرزش دست و دلم به هنگامی ویراستن، بغضی بود  چنین که آن همه ­سینه­چاکان ستبر که ننشستند تا امام زمانشان جنگ را مدیریت کند، اگر سر از خاک برگیرند، بر این دوستان نادانشان جگونه عتاب برآرند که ناکامی­هایش دولتی­شان را به پای امامی می­دوزند که به پیش­گاهش قرونی تشنه، دراز خفته­اند. کاش چیزی در خاطر نمانَد و شرمنده فرزندی نگردیم که به ما بر این­ ساده لوحی ها تلخندی خواهد زد و عتابی خواهد آورد که جرا سکوت کردید و نجنبیدید و نخروشیدید! کاش دود شود دودمان این روزگار که شبانش نخسبیدیم تا مباد فردایش هول تورٍُمی کژ، زیر خط فقر ما را بفشرد و بشکند. کاش فردا که امامی آینه دار زمان آمد، دست­کم تورمی این گونه به گردنش نیندازند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 4:48 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

 

آن گذشته­ها که جدی­تر و رسمی­تر روز معلم را پاس­می­داشتیم، نماد این روز را شمعی می­پنداشتیم که گویی بر عزای مطهر اشک می­فشاند.

آن روزها هرگز فلان خانم و آقا معلم را با شهید مطهری نمی­سنجیدیم، هرچند پسین­ها به صرافت افتادیم که چرا روزی را به نام مطهری و به کام معلمی می­گیرند.

نهاد آموزش و پرورش، بی­نقش معلمان سامان نمی­یابد و اینان همیشه در پیدا و پنهان تاریخ ملل شکوه آفرین بوده­اند. باید گفت که همواره پایگاه اجتماعی معلمان در همه جوامع فرادست بوده است.

داستان­های فراوانی درباره تأثیر شگرف تربیتی معلمان در فرزندان شاهان و دیکتاتوران شنیده­ایم و خوانده­ایم، اما به صلاح نبوده و نخواسته­ایم هیچ­گاه که به فساد این قشر لابد نقد­پذیر در میان «جوامع و ملل» اشاره کنیم.

امثله و حکایات در این­باره «کم له من نظیر»! که به قدر توش دانش آموزی که من و شما بوده­ایم و هستیم، حکایت­هایی می­توان شنید و مثل­های می­توان زد.

معلمی را به خاطر دارم که به لرزیدن زمین زیر گام­های ستبرش غره بود. مشت می­کوبید بر میز دانش­آموزی که من و تو بودیم و آن­گاه نعره می­کشید و فحش که چرا چنین و چنان.

معلمی را تنها یک­بار خندان و مهربان به خاطر دارم؛ آن هنگام که در دفتر مدرسه با خانم بهداشت مدرسه­مان لابد داشت،  هنگامه­ای را به­می­داشت.

خانم معلمی که مثل آبجی محسن آبکش، مانتو می­پوشید و تا در مدرسه همیشه ماشین­های جورواجور همراهی­اش می­کردند و و بی بهانه و بابهانه سرکلاس که می­رسید، مداد لای انگشتانمان می­گذاشت تا هرچه دیدیم و ندیدیم، خفقان بگیریم و درسمان را بخوانیم.

معلمی که بچه­ها کلفت­های ناگزیر او بودند تا در مدرسه و ماشینش همراهی­اش کنند و کیف و بارش را براش ببرند.

معلمی که وقتی یک­بار جواب فحشش را از با عرضه کلاسمان شنید، هر چه به دهانش رسید، به خواهر و مادر همه­مان انداخت و پایان سال هم حق دوستمان را کف دستش گذاشت.

معلمی که وقتی تنها برای یک بار از دست کارهای زشت و دور از گفتن مبصر کلاسمان به او پناه بردم و کمک خواستم، پاسخم چنین داد که مبصر کلاس هرغلطی بخواهد می­تواند!  

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

نام تو نامی­تر از آن است که خام­طمعی را بر نینگیزد که نامه نویسد و پاسخش را تا آمد و رفت چاپاری میانجی، به انتظار نشیند. تو بر بالای صلیب، پرچمی هنوز و انگار عَلَم­داری نیامده است، کو نجابتش از آیین پاک خورشید، تا همتی بخواهد و تو را به عزم هدم زندانِِ رندان جهان از خاک زمین برکَند، یا اگر هست، زمین زمستانی است و خاک، پست.

ناصری! «آسمان کوتاه

                         به سنگینی

          بر آواز روی در خاموشی رحم

                                          فرو افتاد.

         سوگ­واران به خاک­پشته برشدند

         و خورشید و ماه

         به­ هم

         بر آمد.»

هنگامه، محمدی شد و چون خور از مشرق انسانیت جاودانه درخشید، خامان همه پختند، مردگان همه خاستند، دولت عشق آمد و ما دولت پاینده شدیم.

آن­گه خوکانی که مریم مجدلیه را تا پای تو افتان و خیزان بوییده بودند، به فراز نگریستند و چون تو را بر صلیب نیافتند، نقاب برکشیدند و سر افکندند، به دنبال خطی سنگین...

          (با آوازی یک­دست

                               یک­دست

           دنباله چوبین بار در قفایش

           خطی سنگین و مرتعش

           بر خاک می­کشید.

           ...

          و آواز دراز دنباله بار

          در هذیان دردش

          یک­دست

          رشته­ای آتشین می­رشت.

        «شتاب کن ناصری، شتاب کن!»)

دیروزی، یاد مجدلیه و خانه طمع و شهوتشان کردند که مسیح بر سرشان فرو بریخت؛ نوشتند و به مادرشان خندیدند که او را اگر بر صلیب نیافتند، در برابر بیابند خشم­آگین. مسیح اما بر بالای نجابت خویش ماند و

        «از رحمی که در جان خویش یافت

        سبک شد

        و چونان قویی مغرور

        در زلالی خویشتن نگریست.»

امروزی، العازریان، جنگل آینه­ها را در هم می­شکنند و رسولان خسته را که بر این پهنه نومید فرود آمده­اند؛ رسولانی را

        «که شهادت را

         در سرگذشت خویش

         مکرر کرده بودند

         ...

         که فریاد درد ایشان

         به هنگامی که شکجه بر قالبشان پوست می­درید، چنین

         بود:

         ـ کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی

           تا بلبل­های بوسه

           بر شاخ ارغوان بسرایند

           شوربختان را نیک­فرجام

           بردگان را آزاد و

           نومیدان را امیدوار خواسته­ایم

           تا تبار یزدانی انسان

           سلطنت جاویدانش را

                           بر قلمرو خاک بازیابد.

           کتاب رسات ما محبت است و زیبایی است

           تا زهدان خاک

                         از تخمه کین

                         بارنبندد.»

آری، ای ناصری! پس از تو نیز «رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند» و

          «بدین گونه بود

           که سرود و زیبایی

           زمینی را که دیگر از آن انسان نیست

           بدرود کرد.»

اما نام تو نامی­تر از آن است که خام­طمعی را بر نینگیزد که نامه نویسد و پاسخش را تا آمد و رفت چاپاری میانجی، به انتظار نشیند. تو بر بالای صلیب، پرچمی هنوز و انگار عَلَم­داری نیامده است، کو نجابتش از آیین پاک خورشید، تا همتی بخواهد و تو را به عزم هدم زندانِِ رندان جهان از خاک زمین برکَند، یا اگر هست، زمین هنوز زمستانی است و خاک، پست. 

                         (با بهره مندی از اشعار الف. بامداد)     

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:59 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

«زندگی زیباست، زشتی­های آن تقصیر ماست/ در مسیرش هر چه نازیباست، آن تدبیر ماست.»

                                (آخرین پیامک دختر دایی­ام در آستانه سال نو)

دختر داییِِِِِِ­ بزرگوارم حضرت آیت الله موسوی نژاد در سانحه رانندگی چنان از زندگی در این دنیا درگذشت که انگار نه انگار مادری جوان بود و مرد.

 

برگزار کردن مراسم تشییع و تعزیت کارهایی است که به رسم ما مشهدی ها مفصل برگزار نشود، کم بودن ارادت دیگران و بازماندگان را به مرحوم و مرحومه می نماید.

 

تعزیت، از لباس سیاه پوشیدن و هم نوا شدن با صاحبان عزا آغاز می شود. صاحبان عزا که خویشان خویش را در جامه سیاه می بینند، از غربت عزا به در می آیند و آن گاه بی شرم و حیا شیون می کنند تا جان خویش را بیارامند.

 

مشهدی ها برای نخستین بار بر سر مزار پس از تشییع گردهم می آیند. صبح علی الطلوع بار دوم است و روز سوم یا هفتم بار سوم.

تعزیت تا تسلیت عزاداران در روزهای یکم و دوم و سوم، به غایت شکوه و عزت برگزار می شود؛ عزاداران صاحب عزا، صبح و عصر سه روز در ورودی و نه در خوش نشین مسجد و حسینیه ای  بر می خیزند و می نشینند تا آمدگان و رفتگان مجلس عزا چنین انگارند که خوش آمده اند و خوش نشسته اند.

 

صاحبان عزا مراسم سه روز نخست و یک روز هفتم را به امید نثار فاتحه و ختمی دسته جمعی، برگزار می کنند تا بر سر تربت درگذشتگان گردآیند و  آن گاه یکی بلند بانگ زند: آیا مسلمانی هست که حقی بر گردنش داشته و خواهان مانده باشد؟ همه آسوده کاش بگویند: خدا رحمتش کند، آدم خوبی بود. و به هم نگاه کنند که آیا واقعاّ دل و زبانشان یکی شده بود وقت اقرار یا نه.

 

اینها همه بازماندگان را خوش می آید و هم رفتگان را تسلا می دهد که به راستی به تسلی و تشفی خاطر بیشتر نیازمندند.

 

اما این همه و اسرارش را باید آموخت، مانند نکاتی که پیش از ازدواج و در جهت تنظیم خانواده و یا بهداشت جنسی باید دانست. البته آموختنی ها بسیارند؛ گاه آموختن راه و رسم خبردار کردن نزدیکان و خویشان در گذشته، خود بسی بیشتر مصیبت باشد!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

سروش، سنتوری، سکه بهار آزادی و سازمان ملل، چهار سینی هستند که تا پیش از رسیدن سال نو از مهم ترین مسائل این مُلک به شمار می روند. خدا می داند که در روزهای آخر سال اهمیت خبری با کدام این سه سوژه خواهد بود، اما به گمان من تلاطمی که این چهار سین بر هم زده اند، کمی پر معناست.

عبدالکریم سروش بی مدعا نظریه ای را در آوردگاهی نامناسب چون رسانه ای غیر علمی درمی افکند، سنتوری با ادعای پرداختن به مسئله ای اجتماعی خود مسئله ای اجتماعی می شود، سازمان ملل برای بازداشتن ایران از دست یافتن به سلاح هسته ای، غزه و اسرائیل را به خود وامی نهد و سکه بی هیچ ادعایی از بالای نجابت ملت هم بالاتر می رود تا دولت به آینده ای خوش و روشن وعده شان دهد.

سخنان و نظریات عبدالکریم سروش را پیش تر از آن که در «مدرسه» ها بنویسند و بگویند و بخوانند، به دیوار خرابه مستانِ بد مست می کوبند تا کمی هیاهو برانگیزند و همین.

سنتوری که به گمان من کارگردان آن کوشیده تا به ما بفهماند فیلم بد ساختن هم هنر می خواهد، با همه مسائل پبرامونش، گفتمانی برای کوچه بازار فراهم می کند در رثای همه چیز و هیچ چیز این ملت.

سازمان ملل بی هیج انگیزه ای داغ این ملت را تازه می کند؛ ملتی که نمی دانند چرا رئیس جمهورشان این اندازه آنان را به خوشی گسترده در گستره سفره فقیرانه شان فرامی خواند.

سکه های باهاری هم از ابرهای آذاری به دشواری قرو می بارند تا نازشان بیشتر بیرزد و این ملت دم عیدی کمتر عیدی دهند.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط رضا سجادی |

۱. حافظه تاریخی ملت ما بسیار ضعیف است.( ضرورت ندارد که این واقعیت٬ گفته مقام معظم و یا غیر معظمی باشد.)

۲. ملت ما همیشه بیدار است.(می نوشتم «همیشه تاریخ» اگر ویراستاران را نمی آزرد.)

۳. من باز هم می خواهم نظریه پردازی کنم.( اگر حوصله ندارید٬ از این نوشته بگذرید!)

۴. این نکات را در اربعین شاه دین و ایام رحلت آخرین فرستاده خدا و فرزند دانش مندش  بر وبلاگم می نویسم.

۵. دیشب مقاله ای درباره «مرگ مولف» خواندم و کمی در این باره فکر کردم.

۶. پیش از رولان بارت٬ ملت ما به جز نوشته بر چیز دیگری وقع ننهاده اند و هر گونه که خود خواسته اند٬ متن ها را کاویده اند تا البته امکان زیستن را در فضایی پیشامدرن بر همگان وانمایند.

۷. مسعود بهنود که همواره برای هر پیش آمدی می کوشد که ملت را به حافظه تازیخی اش برگرداند٬ شاید در این مسائل با من هم نظر نباشدْ.

۸. تنها کسانی هم داستان با من نمی توانند به پیش آیند که به جبر تاریخ باورمند باشند.( معاذالله!)

۹. اگر دو فرضیه نخست(بیداری و ضعف حافظه ملت) را بپذیریم٬ به تناقض  در نیامده ایم. جمع این دو ممکن است.

۱۰. تفاوت اقلیمی و فرهنگی ملتی دارای تمدن یگانه٬ متغیری است که حتی سید جواد طباطبایی هم خیلی آن را جدی نگرفته است.

۱۱.  تفاوت در اقلیم و فرهنگ٬ حافظه ملت را ضعیف می کند و تفاوت در زبان٬ سبب بیداری ملت می شود تا تمدن خویش را چون زلف پریش خویش بر باد ندهند.(سبحان الله!) 


تازه ‌ترین کتاب دکتر سید جواد طباطبایی با عنوان «نظریه‌ حکومت قانون در ایران» منتشر شد. (دراین باره مطالعه کنید!)

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

عماد المغنیه هر اندازه برای ما مسلمانان مهم باشد بیشتر از پیغام­بری نیست که عماد به عشقش زیست؛ پیغام­بری که هنگام خیرات همه فرزندان او می­شوند و هنگام شرات همه می­گریزند تا مبادا از جانشان بکاهند.

محمد برای همه مسلمانان پیغام­بری است که رحمتش را از دوش بر زمین ننهاد، مگر آن­که عالمین را همه فراخواند تا یک­سره جماعت، پیاله برگیرند.

دکتر سروش هم اگر تجربه نبوی را دوباره نو کرنا می­کند، همه از بشریت پیغام­بری است که از او وام­ می­گیرد.

کاریکاتوریست­های دانمارکی می­خواهند از آزادی بیان بهره­مند باشند، پیغام­بری را کاریکاتور می­کشند که امتش خفته­اند. دولتیان از آنها خواسته­اند که پوزش بخواهند. گفته­اند: نه!

اشهد ان محمداّّّ رسول الله


هم بستگی روزنامه‌‌نگاران هلندی با کاریکاتوریست دانمارکی و واکنش نمایندگان مجلس ایران را ببینید!    

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 5:55 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

در دهه پنجاه، گارفینگل به شخصی به نام اگنس برخورد که بی چون وچرا زن می نمود. او صورتی زیبا، قیافه ای دل پذیر، چهره ای بی مو و ابروانی کشیده داشت و حتی ماتیک زده بود. با وجود آن که اگنس زن می نمود، گارفینگل از خود پرسید که آیا او واقعا زن است. آن گاه این مردم نگار نتیجه گرفت که او واقعا همیشه زن به نظر نمی رسد.

 

اگنس مرد به دنیا آمد، اما وقتی به شانزده سالگی رسید٬ دریافت که وضعیت غریبی برایش پیش آمده است. برای همین از خانه اش گریخت و لباس دخترانه پوشیدن را آغاز کرد. به زودی آموخت که تنها لباس زن پوشیدن بسنده اش نیست. او آموخت که باید مانند زنان رفتار کند. وقتی او توانست مانند زنان رفتار کند، دیگران نیز او را زن شناختند و خواندند.

 

گارفینگل چنین نتیجه گرفت که زن یا مرد زاده شدن برای زن یا مرد بودن ما بس نیست؛ باید رفتارهای زنانه و مردانه را نیز بیاموزیم و هر روزه خود را به دیگران مرد یا زن بنماییم.

 

                                                      به نقل از: نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر، نوشته جورج ریتزر، ترجمه محسن ثلاثی.   

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

 

صدام را کشتند، چون او بسیاری را کشته بود. او هرگز از نقش اجتماعی اش فاصله    نمی گرفت؛ دیکتاتوری بود که دیکتاتورانه نفس می کشید، نان می جوید و آب می نوشید. تنها این چنینان می مانند، خوب یا بد؛ آنان که هرگز از نقش اجتماعی شان فاصله نگرفته اند.

 

صدام را کشتند. اما به راستی چه کسانی او را کشتند؟ هیچ قاتلی به عدل کشته نمی شود؛ به حکم عدل تنها مقتولانند که می توانند قاتلان را به جزای کردارشان رسانند. مقتولان نیز که بهره ای از زندگی ندارند که چنان کنند.

 

همواره قاتلان جنایت را از خود سلب می کنند. به راستی ممکن است که جنایت ها به گونه ای دیگر تبیین پذیرند؟ مفروض آن که علتی دیگر باشد؛ چه کسان یا چه چیزهای دیگری؟

 

نخست باید دید که آیا ممکن است کسی به تنهایی و بدون هیچ عاملی دیگر کنش گر به شمار آید. برخی از فیلسوفان و دانش مندان علوم اجتماعی چنین چیزی را نادرست می دانند. آنان تصورکنش گران را بیرون از ساخت های اجتماعی ممکن نمی دانند. ساخت های اجتماعی اند که افراد را به کنش وا می دارند. آنان به جامعه اصالت می دهند و انگاشتن افراد را بیرون از جامعه ناممکن برمی شمرند. بنابر این صدام دیکتاتوری بوده که ساخت جامعه می خواسته است. از این رو تنها جامعه و نظارت اجتماعی، او را به جزای کردارش می تواند رساند.

 

دیگر آن که بگوییم جامعه با کردار برانگیخته شده افراد ساخته می شود. افراد تنها در برابر محرک ها از خود واکنش نشان می دهند. از  این رو، صدام به کنش های دیکتاتورانه مجبور بوده و او بنابر این پارادایم هرگز گناهی نکرده است. البته کسان دیگر می توانند در برابر کنش های دیکتاتورانه او را محکوم کنند و آن گاه او را بکشند. با وجود این، نباید گفت که آنان صدام را به جزایش رسانده اند؛ چون بنابر این نظر، جزایی برای صدام در خیال نمی گنجد.

 

دیگرانی نه چنین و نه چنان، جهان را سرشار از معانی می دانند و انسان را کنش گرانی که با نمادها و به گونه متقابل با هم ارتباط دارند. کار کمی پیچیده می شود. صدام دیکتاتور نبود. او نمادهایی را بر می افراشت که به آنها آگاه می شد. کشتن او تنها هنگامی اتفاق می افتد که بخواهند نمادی را به ابطال رسانند.

 

                                 سخن پیچیده تر و شگفت تر باید گفت. خدا تنها و بهترین داور است.     

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط رضا سجادی |

"به نظر من اینها دچار روزمرگى هستند، چون نگاه تئوریک و نگاه نظرى ندارند. به اتاق فکر هم چندان ارادت و عنایتى ندارند. من فکر مى کنم که بدتر از گذشتگان بر سرشان خواهد آمد و باز هم با واکنش مردم مواجه خواهند شد. ما همواره از یک چیز دفاع کردیم: توسعه فرهنگى."

 

"ما از آقاى هرندى به عنوان یک وزیر خواستیم که استراتژى فرهنگى خود را به ما بدهد. بگوید که استراتژى سینمایى ایشان چیست؟ استراتژى ممیزى کتاب او چیست؟ برنامه ایشان چیست؟ البته ما جلساتى داشتیم، به ما گفته‌اند که ما در جریان و در "حال" تدوین آیین‌نامه ممیزى کتاب هستیم. ما حالا منتظر دریافت هستیم."



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط رضا سجادی |

گاه برای روشن سازی دگرگونی ها در جوامع در حال توسعه، نظریه ای مانند فراماسیون اجتماعی یا همان نظریه شکل بندی را در می افکننند. دوران به قبل از سرمایه داری و بعد از سرمایه داری بخش می شود.شیوه تولید درکشورهای توسعه یافته، روابط (روبنا) وابزارتولید(زیربنا)ی جدیدی را پیش می نهد. در کشورهای توسعه یافته روابط تولید به گونه ای نیست که شکل بندی آنها را از بازتولید باز دارد. از این رو، آنها توسعه می یابند و برای نگاه داشتن وضعیت مطلوب خود که شرط آن دست کم منابع اولیه است، به کشورهای توسعه نیافته روی می آورند. نظام اقتصادی این کشورها نظام اقتصادی کشورهای توسعه نیافته را به خود وابسته می کند. دگرگونی در نظام اقتصادی کشورهای توسعه نیافته، به دگرگونی در نظام اجتماعی وآن گاه نظام ایدئولوژیک و فرهنگی کشورهای توسعه نیافته می انجامد.  شکل بندی کشورهای توسعه نیافته چنین دگرگون می شود که البته با این وضع دیگر این کشورها توانا بر باز تولید نخواهند بود.

 

شب یلدا برای ما ایرانیان آداب ورسومی را به یادمی آورد؛ آداب ورسومی که به نظام اجتماعی و فرهنگی ما منوط می شود. دگرگونی در این گونه آداب و رسوم، نشان از توسعه نیافتگی ما ایرانیان و ناتوان بودن ما از باز تولید شیوه ای است که برای ما مطلوب می نماید. ما به غلط پا به میدانی می نهیم که ناملایم با نهاد ماست.ناملایم خواهی ما، تازه به دوران رسیدن ما را می نماید. ورود یکی از همراهان دولت مدعی فرهنگ نو خواهی ما نیز چنین تحلیل می شود. او کورکورانه وشاید تنها به دلیل این که همواره به روز باشد، بدون هیچ تحلیلی به این بازی می گراید و عوامانه چنین ناپرهیزی می کند. این دسته حاجی بازاریان که تکیه نشینی و فرنگ رفتن را ناسازگار با هم می پندارند، همواره توسعه نایافتگی ما را می نمایند. البته بر مانند او هیچ گونه حرجی نیست. اینان به خوبی نشان داده اند که کنار مدیترانه هم می توان عبا و عمامه از تن برون کرد و مایو پوشید و مدرنی را دست کم به خود الغا کرد. شکوه از کسانی باید که  به عوامل زیرین این گونه دگرگونی ها توجهی سزاوار ندارند. گفتمان هایی که مانند سروش(سایه اش مستدام) بدان پا می نهند، زمانی دیگر می طلبد؛ زمانی که این کودکان تازه به دوران رسیده به بلوغ پا نهند. آنان اکنون باید بیاموزند که چگونه هنگام غذا خوردن پیش بند به خود آویزند.      

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

بسیاری به این بازی گام نهاده اند؛ افشای خود به مناسبت شب یلدا. ای کاش افشایی بود که آموخته بودند. این بازی را از غربیان آموخته اند. با این تفاوت که آنان نه چنین در افشای خود دوباره ریا ورزیده اند.

راز عقب ماندگی ما ایرانیان همین گرته بازی هاست؛ گرته برداری های نا آگاهانه وتنها از سر کم نیاوردن. بی شرافتی نیست؟

دوستی چون چنین دید که مرا هم به بازی فرا خوانده اند و اما من نه به رسم بازی عمل کرده ام٬ مرا نکوهش کرد که ای فلان من هم چیزی نوشته ام و می خواستم آپلود کنم و بعد مرا تهدید کرد که چیزی بر من بنویسد.

من او را اما حقیر نمی دانم؛ چون او عاشق این گونه بازی هاست. فقط باید بگویم که نمی دانستم او خیلی های دیگر را هم مانند دارد.

در پایان امیدوارم که پایان این شب سیاه زود برسد!

علی جان تو هم اگر دعوت ناشده می خواهی به این بازی گام نهی٬ غصه مخور من سهم خودم را به تو می دهم.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط رضا سجادی |

سرانجام پس از اندیشه های فراوان به این نتیجه رسیدم که مثل بقیه من هم موضوعی ساده پیشنهاد کنم و ماجرا را فیصله دهم. چند لحظه پشت در ایستادم و حرف هایم را مرور کردم و بعد با احتیاط در زدم و رفتم تو. کمی منتظر ماندم و دوباره حرفم را مثل یک لقمه در دهانم چرخاندم و او هم بی آن که انگار کسی آنجا منتظر ایستاده حرفم را شنید.

گفت خوبه. همان طور که سرش را بین دستانش گرفته بود این را گفت.من دلیلی برای حوشحال شدن ندیدم و گفتم پس همین موضوع؟ گفت آره. اتفاقا موضوع جالبیه.

..............................................................................................................................

ببینید دوستان!

شما هر قدر هم نابغه باشید نباید انتظار داشته باشید که دیگران شما را نابغه بدانند. ما ایرانی ها مشکلمان همین است. تا باور کنیم که دیگران هنوز مقاماتمان را شهود نکرده اند بی خیال ماجرا نمی شویم.

بنده گذشته بر این طرحی  برای تحقیق به استادمان ارائه داده بودم که کم کم داشتم در راه اثبات آن خودم را جرواجر می کردم. بعد به این نتیجه رسیدم که طرحی پیش پا افتاده بدهم که حالا همان طرح شده مقبول حضرت استاد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

هابرماس «حوزه عمومي» را پيش از هر چيز، قلمرو زندگي اجتماعي یاد می کند كه چيزي به نام افكار عمومي مي تواند در آن شكل گيرد. همه باید بتوانند به این حوزه عمومي آزادانه دست یابند.

قدرت، انگاری اما بی درنگ از این افکار عمومی به سهولت در نمی گذرد که نمی گذرد. امروزه نیز که چنین می نماید همه ژاژ خود می طلبند به هر زبانی و  هر نژادی از هر ابر قدرت و دولتی، کنار و گوشه می شنویم و می بینیم که هان تمام پست ها وکامنت های شما را کسانی دل سوز پیش از آن که بفهمید و بدانید، می خوانند و بر می رسند و الخ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

سریالی بسیار پرهوادار به پایان می­رسد، اما مردم دوست دارند که بدانند آخرش چه می ­شود، بدون این ­که حتی چشم­ هایشان را هم بگذارند و فکر کنند، با چشمان باز سریال را ادامه می ­دهند.

 

 حالا کارگردان و فیلم ­نامه ­نویس هم هیچ­کاره­ اند؛ آنها فکر این­جایش را نکرده بودند که... ناگهان در گوشه و کنار این مرز و بوم پر ماجرا سریال ادامه می ­یابد؛ دخترشوکت رابطه نامشروع با کسی برقرار می ­ک­ند و آن کس هم نامردی نمی ­کند و خودش یا دیگری فیلم اجرای آن مراسم نامشروع را در کوچه و بازار پخش می­ کند. دخترشوکت هم که حالا شوکتش را باخته، خودش را از بلندی دخترشوکت در قسمت ­های گذشته رها می­ کند و قسمت جدید را جذاب­تر پی ­می ­گیرد.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

شاید جامعه شناسان و عالمان علم الاجتماع در این زمانه با نگاه به پارادایم های موجود کمتر مانند اسلافشان هم چون مونتسکیو و ابن خلدون دم از تاثیر پذیری جوامع از عوامل طبیعی بزنند، اما جغرافی دانانی که تاریخ هم مطالعه کرده اند کاری به این پارادایم ها ندارند.

آب و هوا چگونه مسیر تاریخ را عوض کرد؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط رضا سجادی |