چندی پیش کتابی ویرایش می کردم که برنده جشنواره خاطرهنویسی دفاع مقدس بوده است. کار دشواری بود و زمان زیادی گرفت. جان سپردم پای این کار تا به انجام رساندمش. راستش نویسنده خوب نوشته بود و خاطرهویراستن هم کاری دشوارتر از مقالهویراستن نیست، اما در پیچاپیچ و کشاکش این خاطرهنوشت، چیزی بود که ویرایش به دشواری میپذیرفت؛ چیزی شبیه بغض به آن هنگام که در گلو نگاه میداری تا نترکد. ترکشهایی کهنه که هر چه کهنهتر یابیشان، بیشتر جان را رویین کند.
جنگ خاطراتی دارد که در ذهن تکاتک مردمان خواهی ـ نخواهی به تلخی از تلی خاطرات خاک خورده سر بر میآورند و جان میافسرند، اما یکانیکانشان به سربلندی به جان شهیدانشان سوگند میخوردند که رزمیدند و نهراسیدند. شاید در آوردگاه رزمی چنین و چنان پیشنتاختند، اما پای میفشردند تا یک وجب از خاکشان را به دشمن ندهند، چه رسد به غروری آبایی که پوستینی کهنه است یادگار از نیاکانی چنان.
جنگ خاطراتی دارد و برای اکنون نیز در خاطرات پسینیان جایی است. همه لرزش دست و دلم به هنگامی ویراستن، بغضی بود چنین که آن همه سینهچاکان ستبر که ننشستند تا امام زمانشان جنگ را مدیریت کند، اگر سر از خاک برگیرند، بر این دوستان نادانشان جگونه عتاب برآرند که ناکامیهایش دولتیشان را به پای امامی میدوزند که به پیشگاهش قرونی تشنه، دراز خفتهاند. کاش چیزی در خاطر نمانَد و شرمنده فرزندی نگردیم که به ما بر این ساده لوحی ها تلخندی خواهد زد و عتابی خواهد آورد که جرا سکوت کردید و نجنبیدید و نخروشیدید! کاش دود شود دودمان این روزگار که شبانش نخسبیدیم تا مباد فردایش هول تورٍُمی کژ، زیر خط فقر ما را بفشرد و بشکند. کاش فردا که امامی آینه دار زمان آمد، دستکم تورمی این گونه به گردنش نیندازند.