سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
آن گذشتهها که جدیتر و رسمیتر روز معلم را پاسمیداشتیم، نماد این روز را شمعی میپنداشتیم که گویی بر عزای مطهر اشک میفشاند.
آن روزها هرگز فلان خانم و آقا معلم را با شهید مطهری نمیسنجیدیم، هرچند پسینها به صرافت افتادیم که چرا روزی را به نام مطهری و به کام معلمی میگیرند.
نهاد آموزش و پرورش، بینقش معلمان سامان نمییابد و اینان همیشه در پیدا و پنهان تاریخ ملل شکوه آفرین بودهاند. باید گفت که همواره پایگاه اجتماعی معلمان در همه جوامع فرادست بوده است.
داستانهای فراوانی درباره تأثیر شگرف تربیتی معلمان در فرزندان شاهان و دیکتاتوران شنیدهایم و خواندهایم، اما به صلاح نبوده و نخواستهایم هیچگاه که به فساد این قشر لابد نقدپذیر در میان «جوامع و ملل» اشاره کنیم.
امثله و حکایات در اینباره «کم له من نظیر»! که به قدر توش دانش آموزی که من و شما بودهایم و هستیم، حکایتهایی میتوان شنید و مثلهای میتوان زد.
معلمی را به خاطر دارم که به لرزیدن زمین زیر گامهای ستبرش غره بود. مشت میکوبید بر میز دانشآموزی که من و تو بودیم و آنگاه نعره میکشید و فحش که چرا چنین و چنان.
معلمی را تنها یکبار خندان و مهربان به خاطر دارم؛ آن هنگام که در دفتر مدرسه با خانم بهداشت مدرسهمان لابد داشت، هنگامهای را بهمیداشت.
خانم معلمی که مثل آبجی محسن آبکش، مانتو میپوشید و تا در مدرسه همیشه ماشینهای جورواجور همراهیاش میکردند و و بی بهانه و بابهانه سرکلاس که میرسید، مداد لای انگشتانمان میگذاشت تا هرچه دیدیم و ندیدیم، خفقان بگیریم و درسمان را بخوانیم.
معلمی که بچهها کلفتهای ناگزیر او بودند تا در مدرسه و ماشینش همراهیاش کنند و کیف و بارش را براش ببرند.
معلمی که وقتی یکبار جواب فحشش را از با عرضه کلاسمان شنید، هر چه به دهانش رسید، به خواهر و مادر همهمان انداخت و پایان سال هم حق دوستمان را کف دستش گذاشت.
معلمی که وقتی تنها برای یک بار از دست کارهای زشت و دور از گفتن مبصر کلاسمان به او پناه بردم و کمک خواستم، پاسخم چنین داد که مبصر کلاس هرغلطی بخواهد میتواند!
کاش به جای فشردن دکمههای سیاهی که روی صفحه سفید حرف میسازند، کمی در بوستان و گلستان سعدی عشرت میکردیم و مثنوی مثنوی، داستان کنیزک و خر را مییافتیم و به ولع برای هم میخواندیم و میخندیدیم!
کاش به جای شرکت در نشستهای ادبی و رشتهها و کلافهای بی سر و ته به هم بستن، کمی گرد از کتابهایمان میستردیم و سیمرغی را یاد میآوردیم که عطار از نیشابور آن زمان برایمان پرواز داده و ما هنوز پژواک پر یکیشان را هم نشنیدهایم!
کاش نظامیه نیشابور و بغداد زیر خاک و آکسفورد آن سوی آب ها نبود!
کاش همیشه برای همه چیز فرصتی دوباره بود تا هر جیز را بی بهانه از زیر و رو و پس و پیش و بالا و پایین دست می مالیدیم، پیش می کشیدیم و پس می زدیم.
کاش ...