نام تو نامیتر از آن است که خامطمعی را بر نینگیزد که نامه نویسد و پاسخش را تا آمد و رفت چاپاری میانجی، به انتظار نشیند. تو بر بالای صلیب، پرچمی هنوز و انگار عَلَمداری نیامده است، کو نجابتش از آیین پاک خورشید، تا همتی بخواهد و تو را به عزم هدم زندانِِ رندان جهان از خاک زمین برکَند، یا اگر هست، زمین زمستانی است و خاک، پست.
ناصری! «آسمان کوتاه
به سنگینی
بر آواز روی در خاموشی رحم
فرو افتاد.
سوگواران به خاکپشته برشدند
و خورشید و ماه
به هم
بر آمد.»
هنگامه، محمدی شد و چون خور از مشرق انسانیت جاودانه درخشید، خامان همه پختند، مردگان همه خاستند، دولت عشق آمد و ما دولت پاینده شدیم.
آنگه خوکانی که مریم مجدلیه را تا پای تو افتان و خیزان بوییده بودند، به فراز نگریستند و چون تو را بر صلیب نیافتند، نقاب برکشیدند و سر افکندند، به دنبال خطی سنگین...
(با آوازی یکدست
یکدست
دنباله چوبین بار در قفایش
خطی سنگین و مرتعش
بر خاک میکشید.
...
و آواز دراز دنباله بار
در هذیان دردش
یکدست
رشتهای آتشین میرشت.
«شتاب کن ناصری، شتاب کن!»)
دیروزی، یاد مجدلیه و خانه طمع و شهوتشان کردند که مسیح بر سرشان فرو بریخت؛ نوشتند و به مادرشان خندیدند که او را اگر بر صلیب نیافتند، در برابر بیابند خشمآگین. مسیح اما بر بالای نجابت خویش ماند و
«از رحمی که در جان خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست.»
امروزی، العازریان، جنگل آینهها را در هم میشکنند و رسولان خسته را که بر این پهنه نومید فرود آمدهاند؛ رسولانی را
«که شهادت را
در سرگذشت خویش
مکرر کرده بودند
...
که فریاد درد ایشان
به هنگامی که شکجه بر قالبشان پوست میدرید، چنین
بود:
ـ کتاب رسالت ما محبت است و زیبایی
تا بلبلهای بوسه
بر شاخ ارغوان بسرایند
شوربختان را نیکفرجام
بردگان را آزاد و
نومیدان را امیدوار خواستهایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
بر قلمرو خاک بازیابد.
کتاب رسات ما محبت است و زیبایی است
تا زهدان خاک
از تخمه کین
بارنبندد.»
آری، ای ناصری! پس از تو نیز «رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند» و
«بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
بدرود کرد.»
اما نام تو نامیتر از آن است که خامطمعی را بر نینگیزد که نامه نویسد و پاسخش را تا آمد و رفت چاپاری میانجی، به انتظار نشیند. تو بر بالای صلیب، پرچمی هنوز و انگار عَلَمداری نیامده است، کو نجابتش از آیین پاک خورشید، تا همتی بخواهد و تو را به عزم هدم زندانِِ رندان جهان از خاک زمین برکَند، یا اگر هست، زمین هنوز زمستانی است و خاک، پست.
(با بهره مندی از اشعار الف. بامداد)