تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود

میان هیاهوی ناگزیر برخی داستان­نویسان وطنی که به اکراه دست از آستین چروک و ورمالیده­شان به نوشتن بیرون می­آورند تا مبادا دوباره ابوالهول از تلِ برج بابل، شهرزاد خیالشان را بانگ سر دهد که اینک همان سپیده­دمانی که گفته بودم، دیوانه­ای انگار که بخواهد جامه از تن بدرد، یاد شهرزاد را قاب می­گیرد و درباره هوس­آلود بودن داستان­ برای نسلی می­نویسد که فراموش شده­اند:

بسیاری هوس­ به دوزبازی­های واژگانی می­سپرند و عناصر را روانه مرغ­زاری می­کنند که خوکان در آن می­چرند؛ بسیاری هوس می­بازند؛ بسیاری از روی تباهی در ناکجا و جغرافیایی دیگر هوسی آرزو می­کنند تا تنها خرقه­شان را به زر ­آلایند و بس.

در این میان، همان دیوانه جامه­دریده، قوزک آشنایی را در پیاده­گرد خانه پدری­اش لگد می­کوبد که چرا شهرزاد را از خاطر برده­ای و او که انگار صُداع شمسی(سردردی که ازنشستن بسیار در آفتاب عارض می­شود) آزرده­اش، مگسی می­پراند که شهرزاد مگر نمرده بود.

در پس برج­ها و تل­ها، ناگه ابوالهولی که حالا رمقش رفته و القصه، قصه­هایی دراز و رازآلود می ­داند، که ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |