میان هیاهوی ناگزیر برخی داستاننویسان وطنی که به اکراه دست از آستین چروک و ورمالیدهشان به نوشتن بیرون میآورند تا مبادا دوباره ابوالهول از تلِ برج بابل، شهرزاد خیالشان را بانگ سر دهد که اینک همان سپیدهدمانی که گفته بودم، دیوانهای انگار که بخواهد جامه از تن بدرد، یاد شهرزاد را قاب میگیرد و درباره هوسآلود بودن داستان برای نسلی مینویسد که فراموش شدهاند:
بسیاری هوس به دوزبازیهای واژگانی میسپرند و عناصر را روانه مرغزاری میکنند که خوکان در آن میچرند؛ بسیاری هوس میبازند؛ بسیاری از روی تباهی در ناکجا و جغرافیایی دیگر هوسی آرزو میکنند تا تنها خرقهشان را به زر آلایند و بس.
در این میان، همان دیوانه جامهدریده، قوزک آشنایی را در پیادهگرد خانه پدریاش لگد میکوبد که چرا شهرزاد را از خاطر بردهای و او که انگار صُداع شمسی(سردردی که ازنشستن بسیار در آفتاب عارض میشود) آزردهاش، مگسی میپراند که شهرزاد مگر نمرده بود.
در پس برجها و تلها، ناگه ابوالهولی که حالا رمقش رفته و القصه، قصههایی دراز و رازآلود می داند، که ...