۱. گاهی نداشتن مسئله برای ماخود مسئله ای است. البته در این باره باید ببینیم که چه اندازه مسئله ها به ما ربط دارند. شاید گاهی پیرامونمان پر از مسئله باشد ولی هیچ مسئله به کار ما نیاید. من به همین دلیل چیزی نوشتم تا بگویم اوضاع از چه قرار بوده است.
۲. شاید از سال ۱۳۸۰ که پرشین بلاگ راه افتاد من هم وبلاگ را انداختم بسان خیلی از دوستانم. به گمانم من از سخت کوشان آنان بوده که تا حالا نوشته ام. نداشتن مسئله برای ما همیشه مسئله بوده است. بعضی وقت ها شعری یا داستانی می گذاشتیم و دلمان خوش بود که به این وسیله امکان نقد داستانمان را در این فضای جدید تجربه می کنیم. اما به جز چند تا کامنت از برخی دوستان که به رسم هم نوازی و از سر رسم و رسوم دید و بازدید پیش می آمد دیگر خبر مهمی نبود.
۳. این دفعه به هر حال با مسئله شدم و نوشتم. چون احساس کردم و جستم و نوشتم تا بدانید چرا بعد از این همه مدت چرا نجسته ام تا بنویسم.
۴. خیلی ها می نویسند که پیاپی نویسی آنان برایم مسئله است. مثل محمد علی ابطحی را می شناسم که مدت هاست دارد می نویسد. آورده اند که او حتی در زمان رئیس دفتری و البته بعدتر در زمان معاون بودنش جدی تر از هر کاری وب نویسی را تمرین می کرده است. باز هم همان ها آورده اند که وقتی به او در دفتر ریاست جمهوری سر می زده اند می دیده اندش که لنگ های مبارکش را بر بالای میز نهاده است و از خطوط لیز و پر سرعت دفتر ریاست جمهوری ملت شریف و غیور برای اطلاع رسانی به اقصا نقاط چهان بهره می برده است.( البته این کار امکان ندارد چون واقعا زشت است.)
۵. خیلی ها هم نمی نویسند.
۶. بعضی ها هم معتقدند که اعتقاد من فلسفی نیست. آنان خیلی عمیق در این باره معتقدند. آنان خیلی چیزها را درست نمی دانند و معتقدند که اصلا نباید درباره آن چیزها فکر کرد.
۷. درباره مسئله پیش گفته بهتر است کمی تأمل فرمایید!( با احترام به شعور شما: آنان در حقیقت خیلی چیزها را نمی دانند. چون خیلی چیزها را نادرست می دانند و درباره آنها حتی راضی نیستند که بیندیشند.
۸. من منظورم از این پست همان بود که بگویم چرا این همه وقت ننوشته ام.