تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود

سریالی بسیار پرهوادار به پایان می­رسد، اما مردم دوست دارند که بدانند آخرش چه می ­شود، بدون این ­که حتی چشم­ هایشان را هم بگذارند و فکر کنند، با چشمان باز سریال را ادامه می ­دهند.

 

 حالا کارگردان و فیلم ­نامه ­نویس هم هیچ­کاره­ اند؛ آنها فکر این­جایش را نکرده بودند که... ناگهان در گوشه و کنار این مرز و بوم پر ماجرا سریال ادامه می ­یابد؛ دخترشوکت رابطه نامشروع با کسی برقرار می ­ک­ند و آن کس هم نامردی نمی ­کند و خودش یا دیگری فیلم اجرای آن مراسم نامشروع را در کوچه و بازار پخش می­ کند. دخترشوکت هم که حالا شوکتش را باخته، خودش را از بلندی دخترشوکت در قسمت ­های گذشته رها می­ کند و قسمت جدید را جذاب­تر پی ­می ­گیرد.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |

نه! آن قدر احمق نیستم که ذهنتان را به ترکیب آن واژه­ها وادارید؛ آن واژه­های نو آموخته که  هنوز نمی­توانید به راحتی از پس هجی­شان برآیید.

همین گمان­های کودکانه شماست که مرا از نوشتن باز می­دارد. اصلا ای کاش این رایانه بوت شود که باید این توضیح­های صغیرانه را بر نکاتم بیفزایم تا بتوانید دست در دست من کمی تاتی کنید!

من در شگفتم که چگونه شمایانی چنین کوته­اندیش، از پس دلالت دادن دال و مدلول واژگان و جملات برمی­آیید!

دین­داران و بی­دینان هرگز این گونه که شما می­پندارید، متفاوت نیستند؛ اصلا آن تفاوت نیست. آنها در کار تفاوت ندارند؛ هر دو می­خورند، می­آشامند، می­خندند ومی­گریند.

حالا دوباره احمقی که کودنی را هم فرصت نکرده از مام خویش بیاموزد، لابد پکی به سیگار می­زند و پغی به من... .

آی شمایان! پیش آیید و دست در دست من کمی وبگردی کنید تا بعد گشودن این گره را بهتان بیاموزم. 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط رضا سجادی |