سریالی بسیار پرهوادار به پایان میرسد، اما مردم دوست دارند که بدانند آخرش چه می شود، بدون این که حتی چشم هایشان را هم بگذارند و فکر کنند، با چشمان باز سریال را ادامه می دهند.
حالا کارگردان و فیلم نامه نویس هم هیچکاره اند؛ آنها فکر اینجایش را نکرده بودند که... ناگهان در گوشه و کنار این مرز و بوم پر ماجرا سریال ادامه می یابد؛ دخترشوکت رابطه نامشروع با کسی برقرار می کند و آن کس هم نامردی نمی کند و خودش یا دیگری فیلم اجرای آن مراسم نامشروع را در کوچه و بازار پخش می کند. دخترشوکت هم که حالا شوکتش را باخته، خودش را از بلندی دخترشوکت در قسمت های گذشته رها می کند و قسمت جدید را جذابتر پی می گیرد.
نه! آن قدر احمق نیستم که ذهنتان را به ترکیب آن واژهها وادارید؛ آن واژههای نو آموخته که هنوز نمیتوانید به راحتی از پس هجیشان برآیید.
همین گمانهای کودکانه شماست که مرا از نوشتن باز میدارد. اصلا ای کاش این رایانه بوت شود که باید این توضیحهای صغیرانه را بر نکاتم بیفزایم تا بتوانید دست در دست من کمی تاتی کنید!
من در شگفتم که چگونه شمایانی چنین کوتهاندیش، از پس دلالت دادن دال و مدلول واژگان و جملات برمیآیید!
دینداران و بیدینان هرگز این گونه که شما میپندارید، متفاوت نیستند؛ اصلا آن تفاوت نیست. آنها در کار تفاوت ندارند؛ هر دو میخورند، میآشامند، میخندند ومیگریند.
حالا دوباره احمقی که کودنی را هم فرصت نکرده از مام خویش بیاموزد، لابد پکی به سیگار میزند و پغی به من... .
آی شمایان! پیش آیید و دست در دست من کمی وبگردی کنید تا بعد گشودن این گره را بهتان بیاموزم.